امروز روز تولد توست!.. قرار بود این نوشته زیبا باشد.. از مدت ها پیش, قرار بود..! اما امروز دستم به نوشتن نمی رود, امروز قلمم بر کاغذ نمی سرد, نوشتن برایم سخت است.. درد آور است..
اما می نویسم.. می نویسم تا جوهر خشکیده ی ذوقم از نو روان شود.. تسلیم نمی شوم , نه به این سادگی! پس پیشاپیش از تو پوزش می خواهم برای این سخنان بی روح.. این نثر مشوش.. این نوشته قرار بود دل نشین باشد.. قلمم یاریم نمی کند, قلبم از عشق نمی تپد... آری! چه اعتراف تلخی! عشق تو این جا نیست همچون خودت, انگار سالهاست که نبوده ای... و بعد از تو هیچ عشقی... و این برای من که همه ی عمر عاشقانه زیسته ام خلاء بزرگی ست! پیش از تو عشق به باد بود که می رفت تا گیسوان آشفته ی اقاقی را نوازش کند و عشق به آفتاب بود که هر روز بوسه ی گرمش را نثار زمین می کرد.. پیش از تو عشق به باران بود و به خش خش برگ های پاییزی و طلوع بهار از پس برف زمستانی.. و با طلوع تو...
با طلوع تو همه ی این ها مرد تا در وجودت از نو معنا یابد.. بزرگ شود.. و من در کنار تو از همیشه عاشق تر بودم.. پس چه جای شگفتی که با غروبت همه ی عاشقانه هایم مرد و من ماندم اینجا, تنها.. بی عشق.. من ماندم اینجا, تنها.. بی تو.. بی عشق.. با یاد عشقی که برایم بزرگ بود و کوچک بودم برایش.. و امروز عشق تو اینجا نیست و یادت نشسته در سراچه ی ذهن و خاطره ی آن عشق بزرگ که تو خواسته یا نا خواسته روح کودکم را با حضورش آشنا کردی...و من از آن روز تا همیشه یک آشنا مانده ام!...
و این ادای دینی است به تو که در سراسر عاشقانه هایم با من بوده ای و اگر کم است بدان که مرا مجال بیش از این ننمودی , که با رخصت تو بال های جانم نیز می رفتند تا از قفس این جسم نا توان در هوای تو بگریزند.
آمدنت مبارک باد و باشد که تمامی هستی در این سرور تپنده با من همراه شوند!
